أحمد بن الحسين البيهقي / مترجم محمود مهدوى دامغانى

19

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي )

( 1 ) باختران زمين را بگرديد و ببينيد چه اتفاقى رخ داده است ، گروهى از ايشان چون به ناحيهء تهامه رسيدند متوجه پيامبر ( ص ) شدند كه در نخلستانى با ياران خود نماز صبح ميگزارد و چون صداى قرآن را شنيدند به آن گوش فرا دادند و گفتند به خدا قسم همين قرآن ميان شما و اخبار آسمان مانع شده است ، در اين هنگام چون نزد قوم خود برگشتند آيهء سورهء جن را خواندند و در اين موقع سوره جنّ بر پيامبر نازل شد قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ « بگو وحى كرده شد بر من كه شنيدند قرآن را گروهى از جنّ » آيهء 1 سورهء 72 . يعنى گفتار جنيان كه با يك ديگر مىگفتند به پيامبر وحى شده است . اين روايت را بخارى در صحيح خود از مسدّد و مسلم از شيبان بن فروخ روايت كرده‌اند . البته اين داستان كه ابن عباس آن را روايت كرده است مربوط به اولين مرتبه است كه جنّ قرآن را شنيده‌اند و پيامبر ( ص ) نه آنها را ديده و نه براى آنها قرآن خوانده بود ولى بعدا رسولى از جانب جنيان پيش پيامبر آمد و آن حضرت همراه او رفت و براى آنها قرآن خواند و آثار و نشانه‌هاى ايشان و آتش‌هاى آنها را ديد ، و خدا داناتر است . عبد الله بن مسعود هر دو قصه را حفظ داشته و هر دو را روايت كرده است . دربارهء داستان اول از عبد الله بن مسعود روايت شده است كه مىگفت پيامبر ( ص ) در بطن نخله قرآن ميخواند كه جنيان بر او گذشتند و چون نزد پيامبر حاضر شدند گفتند خاموش باشيد كه در آيات 28 تا 32 سوره 46 احقاف آمده است . معن روايت مىكند كه از مهروق پرسيديم شبى كه جنيان به قرآن گوش فرا دادند چه كسى اذان گفته بود ؟ مهروق گفت پدرت يعنى ( عبد الله بن مسعود ) برايم حديث كرد كه درختى براى ايشان اذان گفته است ، اين حديث را بخارى و مسلم هر دو در صحيح خود آورده‌اند . در مورد قصهء دوّم از علقمه روايت است كه گفت از عبد الله بن مسعود پرسيدم كه آيا در شب ملاقات پيامبر ( ص ) با جن كسى از شما همراه آن حضرت